ياران كجاست ساقي؟ آخر تهي ست جامم
در حسرت وصالش آمد به تاب جانم
با اين هم نيازم ، وين سوز پرگدازم
يارم شكست جامم ، از من گسست يارم
از من فراغ دارد آن آهوي سيه چشم
من هم فراغ دارم از غير از او در عالم
دل را به عشوه خون كرد ، جان را ز تن برون كرد
آتش درون سينه ، دودست بر زبانم
من با كه گويم اين راز تا كي توان نهفتن؟!
جانم فداي او شد ، بي او نمي توانم
اي مهربان به عالم ، نامهربان تو با من
تا كي كشم جفايت بنواز با نگاهمبارانهفده تیر هزار و سیصد و هشتاد و دو
به نقل از کتاب "حق با آفتابگردان هاست"
1 روز قبل
1 comments:
خدا ، من از شعرت تو بلاگم استفاده كردم ، با اجازت
ارسال يک نظر