برگ خشكم به شاخسار وجودتا كي آن باد سرد سر برسدتو هم اي دوست ذرّه ذرّه مكشتا نخواهم كه زودتر برسد..."فريدون مشيري" برگ بر شاخه مي رقصد؛مي نازد...باد مي آيد؛خشمگين بر تارك اسب سپيد صبح،تند مي تازد...آسمان از غرّش اين باد بي افسار،رنگ مي بازد!ابر مي بارد...برگ ديگر نمي رقصد؛ مي لرزد!نمي نازد؛مي نالد!باد مي غرّد...تندر خشمش به حال برگ، دل نمي سوزد؛
برگ مي سوزد... بارانپانزده شهریور هزار و سیصد و هشتاد و دو
الرحمان / رباعی
18 چند ساعت قبل
0 comments:
ارسال يک نظر