تمام مي شود اين گريه هاي پنهاني
مسافرم برسد با دو چشم نوراني
به سر رسد شب تاريك، صبح نزديك است
بيا ببر ز دلم اين شبان ظلماني
سبد سبد به قدومت ستاره خواهم ريخت
كه بازميرسي از اين غروب طولاني
بيا، بيا مه من! كوچه كوچهي دل را
براي آمدنت كردهام چراغاني
به دل بشارت آن دم دهم كه با لبخند
دوباره آيي و از دل بري پريشاني
بغل بغل ز دو چشمم گلاب مي ريزد
چو از دو نرگس ناز اشك شوق بفشاني
هنوز باور پايان غصّه ها سخت است
چو خواب گشته رهايي، براي زنداني
چه گويمت چه كشيدم در اين شبان فراق
چه گويم از دل عاشق، كه خوب مي داني
بيان شوق چه حاجت؟ كه باز هم اين بار
هر آن چه در نگهم هست، زود ميخواني
بيا، بيا و شبم را ستاره باران كن
به يك كرشمهي آن نرگسان روحاني
بيا ببين گل من! من چگونهام بي تو
كويرتر ز دلم بي تو، نيست باراني!
الرحمان / رباعی
18 چند ساعت قبل
0 comments:
ارسال يک نظر