یکشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۳

دروغ

دلم كباب مي شود، ز درد و داغ اين دروغ فريب خورده ام من از، دو چشم سرد و بي فروغ دو چشم سرد و سربي و دو چشم كور آهني مرا ز زندگي بريد، همين دو سنگ منحني مرا ببين چه مي كشم از اين كلاغ هاي پير تباه شد دلم و من، شناختم تو را، چه دير! تو بوده اي همين عروسك خراب كاغذي ولي به چهره ات زدي يكي نقاب كاغذي تو گرگ و در كمين دل، مرا بگو چه ساده‌ام مرا بگو چه ساده‌ام، كه دل به عشق داده‌ام
باران
نهم آذرماه هزار و سیصد و هشتاد و دو