مدينه غصّهی دل را نگفتم
تمام عقدهها در دل نهفتم
بخواهم با تو گويم غصّهی دل
که شايد وا کنی اين عقدهی دل
مدينه مردمت نامرد مردند
بگو با مادرم زهرا چه کردند؟
مدينه مادرم در ياد بسپار
که دستی بر کمر دستی به ديوار
ميان کوچههايت گام میزد
و آه و ناله صبح و شام ميزد
به گوشم میرسد هر دم صدايش
که میگويد غم دل با خدايش
جواني در ره يارش فدا شد
به راه عشق او دِينش ادا شد
***
مدينه چاه و نخلستانت ديدم
صداي نالهي مولا شنيدم
دلم را واله و شيدات كردم
طواف گنبد خضرات كردم
دلم را در بقيعت جا نهادم
كنار گنبد خضرا نهادم
محمّدجان كجايي تا ببينی؟
كه اين ها از علي دارند كيني
علي من دگر طاقت ندارد
ز دست اين ددان راحت ندارد
كه ياس نازنينش خورد سيلي
گلش را دست و بازو گشت نيلي
حديث ميخ و گل را چون كه بشنيد
سرش در چاه يك دل سير گرييد
ميان كوچه هايش دست بستند
پر و بال عزيزش را شكستند...
***
مدينه گمشده بسيار داري
خبر از مادرم زهرا نداري؟
نشان يوسف زهرا نداني؟
بگو با ما اگر داري نشاني
قسم بر آيهي قرآن مدينه
قسم بر خانهي احزان مدينه
قسم بر گنبد خضراي آقا
قسم بر بازوي نيلي زهرا
بگو با من از آن شاه دلفروز
ز عشقش دل پر از درد و پر از سوز
نشاني ده از آن ماه منيرم
بگو با من ازو كز غصّه پيرم
« بگفتا: چون به دست آري نشانش؟
كه از ما بينشانست آشيانش! »
(بيت آخر تضميني از حافظ)
باران
مدینه ی منورّه
بیست مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و دو