یکشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۳

دروغ

دلم كباب مي شود، ز درد و داغ اين دروغ
فريب خورده ام من از، دو چشم سرد و بي فروغ
دو چشم سرد و سربي و دو چشم كور آهني
مرا ز زندگي بريد، همين دو سنگ منحني
مرا ببين چه مي كشم از اين كلاغ هاي پير
تباه شد دلم و من، شناختم تو را، چه دير!
تو بوده اي همين عروسك خراب كاغذي
ولي به چهره ات زدي يكي نقاب كاغذي
تو گرگ و در كمين دل، مرا بگو چه ساده‌ام
مرا بگو چه ساده‌ام، كه دل به عشق داده‌ام
باران
نهم آذرماه هزار و سیصد و هشتاد و دو

خیال خام


زهي خيال باطلي كه غصّه ها تمام مي شود
يكي يكي رسند و زندگي به من حرام مي شود
بر اين دو لب نشسته آه و خشك شد تمام خنده ها
دريغ خنده هم براي من خيال خام مي شود
باران
نهم آذر هزار و سیصد و هشتاد و دو

شنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۳

مسافر

امشب میان سرخ غروب و سپید فجر
آید دوباره از سفر شاید مسافری
.
******************
.
تمام مي شود اين گريه هاي پنهاني
مسافرم برسد با دو چشم نوراني
به سر رسد شب تاريك، صبح نزديك است
بيا ببر ز دلم اين شبان ظلماني
سبد سبد به قدومت ستاره خواهم ريخت
كه باز‌مي‌رسي از اين غروب طولاني
بيا، بيا مه من! كوچه كوچه‌ي دل را
براي آمدنت كرده‌ام چراغاني
به دل بشارت آن دم دهم كه با لبخند
دوباره آيي و از دل بري پريشاني
بغل بغل ز دو چشمم گلاب مي ريزد
چو از دو نرگس ناز اشك شوق بفشاني
هنوز باور پايان غصّه ها سخت است
چو خواب گشته رهايي، براي زنداني
چه گويمت چه كشيدم در اين شبان فراق
چه گويم از دل عاشق، كه خوب مي داني
بيان شوق چه حاجت؟ كه باز هم اين بار
هر آن چه در نگهم هست، زود مي‌خواني
بيا، بيا و شبم را ستاره باران كن
به يك كرشمه‌ي آن نرگسان روحاني
بيا ببين گل من! من چگونه‌ام بي تو
كويرتر ز دلم بي تو، نيست باراني!
باران
هشتم آذر هزار و سیصد و هشتاد و دو

یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۳

سرود سکوت

هي عزيز...
آرامش پس از طوفان...
و اكنون من اين گونه ام
بي هيچ ترس و هراسي از چه خواهد شد
و بي هيچ خاطره اي از آن چه گذشت
آرامِ آرامِ آرام...
دل سپرده به نسيم ملايم ساحل
***
(يادت هست
ديروز گفتم با تو
از كلّه‌ي سحر انگار در دلم رخت مي شستند
و سخت هراسان و مضطرب بودم
از آن چه مي خواست بشود
نمي دانستم چه در پيش است
ولي هراس آن چه مي دانستم كه مي آيد و نمي دانستم كه چيست
رهايم نمي كرد
و آمد...
و گذشت...
و نمي دانم كه چه بود...
فقط طوفاني...
و امروز...
پس از سر گذراندن ديروز و ديشب
گويي يك سال را از سر گذرانده باشم
و يك سال بزرگ تر از پيش
از امروز با تو خواهم بود
و خواهم ديد
خواهم خواند
خواهم رفت...
يك روز كه در آن ديگر گونه شدم به اندازه‌ي يك سال شايد...
و نفهميدم چه رفت بر من!)
***
آري
و اكنون آرام ...
دل سپرده به نسيم ملايم دل
گذشته از طوفان سهمگين ترديد
اينك بي هيچ ترس و هراسي
از بيدادِ سوز بي رحم زمستان
كه سينه هاي ما را در پيش است
ايمن ز باد سرد خزان
كه بي رحمانه وزان است بر شاخه هاي بي برگ دل...
سر سپرده به ناخداي خوب كشتي ها
رو گردانده از دزدهاي دريايي دل
يا دزدِ دل هاي دريايي
بي هيچ خاطره اي از ديروز
و هيچ ترس و هراسي از فردا
آرام لميده در سايه‌ي امروز
خيره به سايه روشن احساس
و نم نم باران بهاران
در اين انتهاي فصل پائيزان
و هفت رنگِ رنگينِ رنگين كمان
و نوازش نسيم با تو بودن بر صورت مهر...

پلك ها را برهم مي گذارم
و زير لب زمزمه مي كنم
سرود سكوت را
كه رساتر از هر فريادي ست...
و از پشت پلك مي بينم
حضور آبي مهر را
كه زيباتر از هر رؤيايي...
شاد از شادي تو...
خوب از خوبي او...
راضي به رضايش...
دل مي سپارم به هر چه باد!

چهارشنبه
دوازده آذر هزار و سیصد و هشتاد و دو