دلم كباب مي شود، ز درد و داغ اين دروغ
فريب خورده ام من از، دو چشم سرد و بي فروغ
دو چشم سرد و سربي و دو چشم كور آهني
مرا ز زندگي بريد، همين دو سنگ منحني
مرا ببين چه مي كشم از اين كلاغ هاي پير
تباه شد دلم و من، شناختم تو را، چه دير!
تو بوده اي همين عروسك خراب كاغذي
ولي به چهره ات زدي يكي نقاب كاغذي
تو گرگ و در كمين دل، مرا بگو چه سادهام
مرا بگو چه سادهام، كه دل به عشق دادهام
باران
نهم آذرماه هزار و سیصد و هشتاد و دو