آستانه ی افسردگی که پايين می آيد
ديگر گريزی از احتمال باران نيست
علی الخصوص که زخمه ای بر تاری کشيده می شود
و تارهای دلت يکی يکی می گسلد
نمی دانی چرا اين همه چروک خورده ای
انگار دلت مثل کاغذی مچاله شده باشد
تا ستون فقراتت تير می کشد
و چانه ات که شروع می کند به لرزيدن
رعد قبل از باران است...
چشم هايت در آستانه ی باريدنند
و تو می ترسی از ترديد آن همه چشم
...
سرت را که سنگينی می کند
می گذاری روی زانو و بلند می شوی!
شانه ای که نيست....
می روی تا ديواری پيدا کنی
شانه هايش پناه دلتنگی ات شود
می روی تا يک دل سير
برايش بباری...
می روی
و چشم هايی خيس از رفتنت
تا دم در بدرقه ات می کنند!
بارانیک شنبه ای خیس هفده اسفند هزار و سیصد و هشتاد و دو
الرحمان / رباعی
18 چند ساعت قبل
0 comments:
ارسال يک نظر