بابا! تو نيستی در بين ما کنون
قلبم شکسته است زين مردمان دون
بر سينه سنگ تو کوبند و در خفا
کار دگر کنند اين خلق بدشگون
اين عاقلان مرا باور نمی کنند
با عشق تو کنون تکميل شد جنون
بابا دگر مرا طاقت نمانده است
رفتی و قامتم از غصه شد چو نون
هر کس به گونه ای ما را به تير زد
بهر شکستنم غم هم کشد قشون
اما ببين پدر! من ايستاده ام
با ياد تو کنم هر لشگری نگون
در دل نشسته ای هر چند رفته ای
از روی اين زمين از بين ما کنونبارانسیزده خرداد هزار و سیصد و هشتاد و سهدر سالگشت در گذشت امام
الرحمان / رباعی
18 چند ساعت قبل
0 comments:
ارسال يک نظر