یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۳

سرود سکوت

هي عزيز...
آرامش پس از طوفان...
و اكنون من اين گونه ام
بي هيچ ترس و هراسي از چه خواهد شد
و بي هيچ خاطره اي از آن چه گذشت
آرامِ آرامِ آرام...
دل سپرده به نسيم ملايم ساحل
***
(يادت هست
ديروز گفتم با تو
از كلّه‌ي سحر انگار در دلم رخت مي شستند
و سخت هراسان و مضطرب بودم
از آن چه مي خواست بشود
نمي دانستم چه در پيش است
ولي هراس آن چه مي دانستم كه مي آيد و نمي دانستم كه چيست
رهايم نمي كرد
و آمد...
و گذشت...
و نمي دانم كه چه بود...
فقط طوفاني...
و امروز...
پس از سر گذراندن ديروز و ديشب
گويي يك سال را از سر گذرانده باشم
و يك سال بزرگ تر از پيش
از امروز با تو خواهم بود
و خواهم ديد
خواهم خواند
خواهم رفت...
يك روز كه در آن ديگر گونه شدم به اندازه‌ي يك سال شايد...
و نفهميدم چه رفت بر من!)
***
آري
و اكنون آرام ...
دل سپرده به نسيم ملايم دل
گذشته از طوفان سهمگين ترديد
اينك بي هيچ ترس و هراسي
از بيدادِ سوز بي رحم زمستان
كه سينه هاي ما را در پيش است
ايمن ز باد سرد خزان
كه بي رحمانه وزان است بر شاخه هاي بي برگ دل...
سر سپرده به ناخداي خوب كشتي ها
رو گردانده از دزدهاي دريايي دل
يا دزدِ دل هاي دريايي
بي هيچ خاطره اي از ديروز
و هيچ ترس و هراسي از فردا
آرام لميده در سايه‌ي امروز
خيره به سايه روشن احساس
و نم نم باران بهاران
در اين انتهاي فصل پائيزان
و هفت رنگِ رنگينِ رنگين كمان
و نوازش نسيم با تو بودن بر صورت مهر...

پلك ها را برهم مي گذارم
و زير لب زمزمه مي كنم
سرود سكوت را
كه رساتر از هر فريادي ست...
و از پشت پلك مي بينم
حضور آبي مهر را
كه زيباتر از هر رؤيايي...
شاد از شادي تو...
خوب از خوبي او...
راضي به رضايش...
دل مي سپارم به هر چه باد!

چهارشنبه
دوازده آذر هزار و سیصد و هشتاد و دو