پنجشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۴

غزل مجسّم


نه!
نه اين كه حرفي نباشد
هميشه فكر مي كردم
شاه بيت غزل هايم چه خواهد بود
يا شاه غزل همه‌ي شعرهايم
و مي انديشيدم كه پس از آن
ديگر چه نيازي به گفتن؟
كه آن غزل
ختم همه‌ي حرف ها خواهد بود
و خلاصه‌ي هر آن چه بايست گفت
و هميشه منتظر آن لحظه بودم
آفرينش آن شاه غزل به ترنّم احساس باراني ام
و اكنون
زبان بسته است
نه!
نه اين كه حرفي نباشد
كه غزل ها شرم مي كنند از آفريده شدن
و احساس آن قدر غني شده است
كه از هر گونه كلام مستغني است
و من حسرت مي خورم
كه آفرينش آن شاه غزل
به سر انگشتان سحر انگيز كسي ديگر بود
كسي كه ديگر گونه است
و ديگر گونه مي آفريند
هر چند ختم هر چه كلام شد
و شاه بيت همه‌ي غزل هاي من
و من هر روز
در اين غزل تازه
از نو آفريده مي شوم
و تويي
تو
آن غزل مجسّم!
باران
یازده آذر هزار و سیصد و هشتاد و سه