چهارشنبه ۲۵ فوریهٔ ۲۰۰۴

آستانه ی افسردگی

آستانه ی افسردگی که پايين می آيد ديگر گريزی از احتمال باران نيست علی الخصوص که زخمه ای بر تاری کشيده می شود و تارهای دلت يکی يکی می گسلد نمی دانی چرا اين همه چروک خورده ای انگار دلت مثل کاغذی مچاله شده باشد تا ستون فقراتت تير می کشد و چانه ات که شروع می کند به لرزيدن رعد قبل از باران است... چشم هايت در آستانه ی باريدنند و تو می ترسی از ترديد آن همه چشم ... سرت را که سنگينی می کند می گذاری روی زانو و بلند می شوی! شانه ای که نيست.... می روی تا ديواری پيدا کنی شانه هايش پناه دلتنگی ات شود می روی تا يک دل سير برايش بباری... می روی و چشم هايی خيس از رفتنت تا دم در بدرقه ات می کنند! باران
یک شنبه ای خیس هفده اسفند هزار و سیصد و هشتاد و دو

یکشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۰۴

نگاه تو

پر مي كشد دلم به هواي نگاه تو پر بوسه مي كند دو لبم خاك راه تو تا كي ز انتظار بميرم بيا بيا برده است طاقت از دل من روي ماه تو
باران
دوازده بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و دو