سه‌شنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۴

من فدایت

خنده‌هایم گم شود در خنده‌هايت گريه‌هايم در پناه شانه‌هايت من فدايت شعر می‌خوانی و سر از پا نمی فهمم باز هم من می‌شوم محو صدايت من فدايت چشم شيرين شرم دارد از نگاهت تاج خسرو کاخ کسری خاک پايت من فدايت ترسم ازچشمان شوری زخم بينی ماه من بر جان من درد و بلايت من فدايت
باران
بیست و سه شهریور هزار و سیصد و هشتاد و سه

چهارشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۴

هجران

شب و سكوت و سياهي و باز چشم به راهي كه اي تو نور دو چشمم ز كنج دل به درآيي دلم گرفته ز دوریـت کـاش برقع هجران ز سرکشی و ربایی ز دل هر آن چه بخواهی بسا گره كه فكندي به ابروان سياهت حذر نمي كني اي مه ز دود آه سياهي شنيده ام سخناني ز مهر و ماه نهاني خدا كند كه نگيرد به خرمن رخت آهي سزد كه رشك برد بر تو مهر عالمتاب نديده و نشنيده به روشناي تو ماهي
باران