دوشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۴

یلدا

بيا به مطلع شعرم طلوع کن آقا!
تمام گشته‌ام از نو شروع کن آقا!
در آسمان غم انگيز اين شب يلدا
غروب کرده‌ام از نو طلوع کن آقا!
باران
یک در هزار و سیصد و هشتاد و سه

پنجشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۴

غزل مجسّم


نه!
نه اين كه حرفي نباشد
هميشه فكر مي كردم
شاه بيت غزل هايم چه خواهد بود
يا شاه غزل همه‌ي شعرهايم
و مي انديشيدم كه پس از آن
ديگر چه نيازي به گفتن؟
كه آن غزل
ختم همه‌ي حرف ها خواهد بود
و خلاصه‌ي هر آن چه بايست گفت
و هميشه منتظر آن لحظه بودم
آفرينش آن شاه غزل به ترنّم احساس باراني ام
و اكنون
زبان بسته است
نه!
نه اين كه حرفي نباشد
كه غزل ها شرم مي كنند از آفريده شدن
و احساس آن قدر غني شده است
كه از هر گونه كلام مستغني است
و من حسرت مي خورم
كه آفرينش آن شاه غزل
به سر انگشتان سحر انگيز كسي ديگر بود
كسي كه ديگر گونه است
و ديگر گونه مي آفريند
هر چند ختم هر چه كلام شد
و شاه بيت همه‌ي غزل هاي من
و من هر روز
در اين غزل تازه
از نو آفريده مي شوم
و تويي
تو
آن غزل مجسّم!
باران
یازده آذر هزار و سیصد و هشتاد و سه