سمن خندان و چشم نرگس از صوت هزاران مست
زمین از رویش گل ها و عارف از بهاران مست
ز عشق آتشین ما می اندر جام می جوشد
می از من مست و من از ساقی و ساقی ز یاران مست
چو از ره می رسد یارم چه می ریزی به جامم می؟
که از چشم تب انگیزش تمام هوشیاران مست
ترنج از دست نشناسم چو وی بر من گذار آرد
که در چاه زنخدانش بسا یوسف عذاران مست
ستودم چشم مستت را بیا برگیر دستم را
سماع انگیز و برافشان ز گیسویت هزاران مست
به پا خیزید و گل ریزید و نقل و می در آمیزید
من از شور نگارم مست و او از شعر "باران" مستباران
یک فروردین هزار و سیصد و هشتاد و پنج
الرحمان / رباعی
18 چند ساعت قبل
0 comments:
ارسال يک نظر