ساعت به وقت آمدنت دنگ می زند
"یک، دو “به گونه ی خودت در زنگ می زند
از پشت در شناسمت ای مهربان من
در گوش من صدای تو آهنگ می زند
من هم به روی ماه تو در باز می کنم
با دیدن نـــگاه تو پرواز می کـنــــــــم
چشمان تو سیاهی شب را سپید کرد
شب را به نام خوب تو آغاز می کنم
آقای من سلام "تفضّل" به خانه ات
می گیرد این دلم ز پی هم بهانه ات
بر دوش تو نشسته غباری ز خستگی
بگذار بانویــت بتــــــکاند ز شانه ات
ای نازنین که بر همه خوبان سر آمدی
گویی ز شام تیره چو ماهی بر آمدی
فالی زدم به حافظ شیرین سخن که گفت:
"ای کـــــــــاج هر چه زودتر از در در آمدی"
"از در در آمدی و من از خود به در شدم"
عاشق بُدم به روی تو و بیشتر شدم
مخمور جام عشق تو بودم تمام عمر
جامی دگر زدی و دگر مست تر شدم
این مست را به جرعه ای هشیار می کنی
جانا بگو چه با دل بیــــــــمار می کنی؟
من روزه بوده ام ز سحر تا کنــــــــــون ولی
این روزه را به عشق خود افطار می کنی
سجاده باز و صوت اذان و کلام عشق
قد قامت مؤذن و هر دم قیــــــــام عشق
یادم نبود سفره ی افطار حاضر است
نان و پنیر و سبزی و یک جرعه جام عشق
الرحمان / رباعی
18 چند ساعت قبل
1 comments:
نازنين بسيار زيبا و شاعر انه حرف ميزنى.
ارسال يک نظر