جمعه ۱۴ مارس ۲۰۰۸

تل خاطره

حالا کمی غمین با تلّ خاطره کنجی نشسته ام بی هیچ حوصله ابری و تار و سرد با کوله بار درد خالی ز هر تبی غمگین ز فاصله ابری هوا و من با کوله ی خیال تا دور می پرم از پشت پنجره یادش به خیر باد آن روزهای دور پر شادی و سرور فریاد و غلغله حالا مرا ببین چشمم پر از حباب در کنج ساکتی خالی ز هلهله ... دیری نپایدم این حال و روز تنگ آیی دوباره تو با خنده ای قشنگ گرما بده به من بر کوه یخ بتاب هر چند آسمان سربی و سرد و سنگ بارانم و تویی خورشید زندگیم بر روح من بپاش شادی هفت رنگ باران
چهار اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش