حالا کمی غمین
با تلّ خاطره
کنجی نشسته ام
بی هیچ حوصله
ابری و تار و سرد
با کوله بار درد
خالی ز هر تبی
غمگین ز فاصله
ابری هوا و من
با کوله ی خیال
تا دور می پرم
از پشت پنجره
یادش به خیر باد
آن روزهای دور
پر شادی و سرور
فریاد و غلغله
حالا مرا ببین
چشمم پر از حباب
در کنج ساکتی
خالی ز هلهله
...
دیری نپایدم
این حال و روز تنگ
آیی دوباره تو
با خنده ای قشنگ
گرما بده به من
بر کوه یخ بتاب
هر چند آسمان
سربی و
سرد و
سنگ
بارانم و تویی خورشید زندگیم
بر روح من بپاش
شادی هفت رنگ
باران
چهار اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش