کنار کوچه ی هر روزم عابری تنهابه چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموزگذشته ام ز کنارش تمام فصل ها راخزان گذشت وزمستان به سر رسید وهنوز...به باغ خفته ی چشمش
بهار هم نشکفت .خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر به روی هر چه خیال است راه می بندد نگاه یخ زده ی ساکتش ولی انگار به آتشی که درونم فکنده می خندد... .
باران زمستان 2007
الرحمان / رباعی
18 چند ساعت قبل
0 comments:
ارسال يک نظر